Feeds:
نوشته
دیدگاه

Posts Tagged ‘نگاه اقتصادی، انگیزه‌های مادی.’

در این پست نویسندگان کافه به این سوال مهم می‌پردازند که چرا علم اقتصاد در ایران جدی گرفته نمی‌شود؟. بنابراین بدون هر مقدمه‌ای نظرات ایشان را می‌خوانیم.

سروش

اقتصاد علمی است که مشتریان اصلی آن سیاست‌گذاران و برنامه‌ریزان هستند. بنابراین جدی نگرفتن علم اقتصاد یعنی بدون مشورت با اقتصاددانان و اقتصادخوانده‌ها، دولت  سیاست‌های اقتصادی را تدوین و ابلاغ کند. بنابراین به زعم من برای یافتن پاسخ سوال فوق تحلیل در قالب اقتصاد کار، چهارچوبی معقول و نزدیک به حقیقت خواهد بود. به عبارت دیگر می‌توان سوال فوق را اینگونه بازبیان کرد که در جدی نگرفتن اقتصاددانان آیا طرف عرضه (اقتصاددانان) و یا تقاضا (دولت‌مردان) مقصر اصلی هستند؟ سوال دوم این است که چرا این بازار به مرور زمان اصلاح نمی‌شود و مانند کشورهای پیشرفته از علم اقتصاد در سیاست‌گذاری استفاده نمی‌شود؟ به گمان من یک اصطکاک مهم نامتقارنی اطلاعات است که سیاست‌گذاران نمی‌توانند اقتصاددانان خوب را از بد تشخیص دهند. برای مثال بازار خودرو دست دوم را در نظر بگیرید. فرض کنید شما به عنوان خریدار و یا متقاضی نمی‌توانید کیفیت ماشین دست‌دوم خوب را از بد تشخیص بدهید. اگر تعداد خوروهای بدکیفیت نسبت به خودروهای باکیفیت ناچیز باشد و شما نتوانید خودرو خوب را تشخیص دهید؛ آنگاه چه تصمیمی اتخاذ می‌کنید؟ بدیهی است شما بی‌خیال بازار خودرو دست‌دوم می‌شوید و اگر به اندازه کافی درآمد داشته باشید از میان خودروهای صفر که کیفیتشان معلوم‌تر است، ماشین مورد نظر خود را می‌خرید.

به زعم من در کشورهای درحال توسعه و به خصوص نفتی داستان از همین قرار است. سیاست‌مدار نمی‌تواند میان اقتصاددان خوب و بد تفاوت قائل شود. برای مثال در ایران اقتصاددانان همه با اعتماد به هم فحش می‌دهند و در عین حال سیاست‌های کاملا متفاوتی را پیشنهاد می‌کنند. از آنجایی‌که درصد این اقتصاددانان بدکیفیت و بی‌سواد در ایران بسیار زیاد است، لذا سیاست‌مدار ترجیح می‌دهد از هیچ‌کدام از این اقتصاددانان استفاده نکند. داستان دعوت رئیس دولت هفتم از اقتصاددانان و شنیدن توصیه‌های متناقض در این جلسه شاهدی بر این مدعا است. بدیهی است مانند داستان خودرو دست‌دوم تا زمانی که نامتقارنی اطلاعات برطرف نشود، سیاست‌مداران هیچ کدام از اقتصاددانان را تحویل نمی‌گیرند. مشابه داستان خودرو دست‌دوم، سیاست‌مدار باید یا بی‌خیال اقتصاددانان شود و یا به بازار دست اول مراجعه کند. بر خلاف ایران بسیاری از کشورهای نفتی و آفریقایی گزینه دوم را انتخاب کرده‌اند. این کشورها به بانک‌ جهانی و یا اقتصاددانان خارجی برای مشاوره مراجعه می‌کنند. لذا سوالی که مطرح می‌شود این است که چرا دولت ایران به اقتصاددانان خارجی مراجعه نمی‌کند؟

بر اساس همین شاهد، به زعم من می‌توان ادعا کرد که مشکل اصلی طرف تقاضا است. دولت ایران در زمان شاه به اقتصاددانان خارجی از هاروارد و موسسات معتبر علمی مراجعه می‌کرد، ولی پس از انقلاب این مراجعه به شدت کم شده است. من فکر می‌کنم، دلیل اصلی، بدفهمی‌ها و نظریاتی است که در میان سیاست‌مداران رایج است. برای مثال اینکه خارجی‌ها همواره بد ما را می‌خواهند، آن‌ها اگر به ایران بیایند تنها به فکر منافع خود هستند و دنبال چپاول اموال ما هستند، اقتصاد آنها بدرد ایران نمی‌خورد و ادعاهایی مشابه این که حتی میان تحصیل‌کردگان دانشگاهی هم رواج دارد و محدود به دولت‌مردان نیست. البته این بدفهمی‌ها به نظر می‌رسد هرگز درمان نخواهد شد، چرا که درآمد نفت تمام ضعف‌های سیاست‌گذاری را پوشش می‌دهد و دولت‌مردان هرگز درک درستی از میزان بدفهمی خود ندارند. شاید مطالعه کتاب اقتصاد سیاسی ایران بتواند بهتر منظور من را بیان کند. از این منظر تنها راه‌حل برای جدی‌گرفتن اقتصاد در ایران روشنگری و آموزش است. به جرات می‌توان گفت اقصاددانان در پیگیری این مهم بسیار ضعیف عمل کرده‌اند.

سهیل

به زعم من، مثل تمام سیستم‌های انسانی، دلیل هر تعادل اقتصادی شکل‌گرفته در طول زمان را باید در «انگیزه‌ها» یا به عبارتی منافع بازیگران آن جستجو کرد. بدین لحاظ به نظر می‌رسد که دلیل عدم رغبت به جدی گرفتن اقتصاد در ایران، به عدم همسویی منافع بین «دولت» (آنها که قدرت دارند) و «ملت» (آنها که قدرت ندارند) باز می‌گردد. در ادبیات اقتصاد توسعه، با ذکر شواهد بسیار، این امر به تفصیل مورد بررسی قرار می‌گیرد که به سبب تعادل شکل‌گرفته در طول زمان (شاید نه به دلایلی لزوماً اقتصادی و بلکه تا حدی جامعه‌شناسی)، در بعضی جوامع، منافع این دو گروه لزوماً هم‌راستا نشده است. هم دولت توسعه‌گرا داریم و هم دولت چپاول‌گرا. وضعیت امروز دنیا مملو از دولت‌هایی است که اگر اغراق نباشد، حتی ترجیح می‌دهند تمام مردمان آن سرزمین در روستاها زندگی کنند، اما آنها بتوانند منافع شخصی خود را پیش ببرند.

چرا علم اقتصاد در ایران جدی گرفته نمی‌شود؟ پاسخ این است که چرا باید بشود؟! فارغ از بدفهمی‌های متداول در بین عوام (که آن هم عمدتاً ناشی از عقب نگه داشته شدن و تبلیغات ناصحیح توسط همان‌هایی است که از این وضعیت منتفع می‌شوند)، واقعاً چه دلیلی وجود دارد که دولت و کسانی که سال‌هاست از این وضعیت، نفع‌های کلان می‌برند بخواهند اقتصاد را جدی بگیرند؟ دولت کمبود منابع دارد؟ فعلاً که خیر (هر وقت داشت به همان نسبت، اقتصاد را جدی می‌گیرد). حقیقت تلخ این است که پس از ملی (دولتی) کردن صنعت نفت در ایران دولت، هم تمام درآمد نفت را در اختیار دارد و هم اخیراً به شدت بر درآمدهای مالیاتی دیگر خود نیز تأکید دارد. اگر اقتصاد را علم بهینه‌سازی خواسته‌های نامحدود انسان با توجه به منابع محدود بدانیم، سال‌هاست که بودجه دولت ایران از طریق دیگری تأمین می‌شود و چون تقریباً محدودیتی در قید بودجه خود ندارد، اصلاً خود را وابسته به مردم نمی‌بیند و بابت هیچ چیز نیز به کسی حساب پس نمی‌دهد. هر چقدر هم که اقتصاددانان شب و روز بر سر خود بکوبند و روی بخراشند که مثلاً این وضعیت نرخ ارز اصلاً به صلاح مملکت نیست و رانت و فساد و مافیای اقتصادی و امثالهم به بار می‌آورد، اما وقتی حتی آقای رویانیان (مدیرعامل پرسپولیس) نیز علناً از این آب گل‌آلود ماهی گرفته و با واردات خودرو، سودهای میلیاردی کسب می‌کند، چرا باید علم اقتصاد جدی گرفته شود؟ اصلاً چه کسی باید آن را جدی بگیرد؟ کسی که اندک قدرتی هم داشته باشد البته و جدی گرفتن او باعث اثراتی بشود (تقاضای مؤثر داشته باشد).

فرید

اندوخته دانش و ذهنیت بخش بزرگی از جامعه از طریق آموزش و پرورش و البته رسانه‌ها شکل می‌گیرد. این فقط در مورد علم اقتصاد نیست، اگر شما خودتان مطالعه شخصی در تاریخ نداشته باشید همان ذهنیتی را از تاریخ خواهید داشت که در دبیرستان خوانده‌اید. در تمام دوران آموزشی در ایران، حتی اگر دکتر متخصص یا بهترین مهندس هم بشویم حتی هنوز هم یکبار با یک مساله درست و حسابی از علم اقتصادی روبرو نشده‌ایم. خیلی از ایرانی‌ها اعم از مردم عادی یا نخبگان و مسؤلان این تصور را نداشته‌اند که اقتصاد مثل فیزیک یک علم است و پدیده‌های رفتاری، اجتماعی و اقتصادی هم تابع قوانین و منطق‌های کشف‌شدنی است. در نتیجه اصولا از نظر خیلی از مردم و مسؤلان، مسایل اقتصادی با رجوع به فکر و برداشت شخصی در کنار مقداری همت و تلاش حل می‌شود و نیازی به تحصیل علم اقتصاد نیست.

یک دینامیک شبیه به این وجود دارد: محصول تحقیق یک اقتصاددان مثل یک قطعه مکانیکی یا الکترونیکی قابل لمس نیست و حداقلی از دانش اقتصادی نیاز است تا درک شود که بسیاری از کسانی که در ایران اظهارنظر اقتصادی می‌کنند بی‌سواد هستند. در نتیجه دو معضل پیش می‌آید: خیلی‌ها فکر می‌کنند که اقتصاد شامل مکتب‌هایی است که هر کدامشان برای خودشان حرف‌هایی می‌زنند در نتیجه آن تصوری که اقتصاد اصولا علم نیست تأیید می‌شود. همچنین لابلای این همه اظهارنظر، صحت و منظق یک اقتصاددان ممتاز چندان درک نمی‌شود، در نتیجه اهمیت چنین آدمی هم زیاد درک نمی‌شود و بنابراین حقوق یک اقتصاددان هم هیچ‌وقت خیلی قابل توجه نخواهد بود. به‌ همین خاطر در مقایسه با مثلا مهندسی، رشته اقتصاد حداقل در مقطع دانشگاه استعدادهای جامعه را جذب نمی‌کند و باز همین چرخه کم‌سوادی در اقتصاد تشدید می‌شود. آخرین جمله اینکه به‌ همین خاطر در مقام راه‌حل، شاید طریقی از آموزش بتواند به نوبه خود این چرخه باطل را بشکند.

کافی

از آنجا که این سوال در شکل فعلی‌اش شاید اندکی گنگ باشد من می‌خواهم ابتدا سوال را مشخص‌تر و دقیق‌تر بکنم: چرا نتیجه‌ها و توصیه‌های پایه‌ای علم اقتصاد که مورد توافق بیشتر اقتصاددانان نیز هست توسط سیاست‌گذاران ایرانی جدی گرفته نمی‌شود؟

برداشت شخصی من  این است که دو عامل را می‌توان برای توضیح این پدیده شناسایی کرد: ۱- ریشه داشتن اندیشه‌های اقتصاد سوسیالیستی (چپی) در مردم و سیاست‌گذاران ایران و ایجاد چرخه معیوب عرضه و تقاضای سیاست‌های منافی با اصول علم اقتصاد ۲- وجود منبع طبیعی نفت که باعث پایداری این چرخه شده در حالی که بدون آن، جبر اقتصادی این حلقه را می‌شکافت.

از یک طرف، پس از انقلاب اسلامی، نیروهایی که قدرت را در دست گرفتند، با وجود مسلمان بودن، از نظر اقتصادی دارای منطق اقتصادی چپ و مخالف «امپریالیزم» بودند که مفهوم بازار را به عنوان نهاد اصلی در اقتصاد برنمی‌تافتند و دولت را مدیر اصلی اقتصاد می‌دانستند. از طرف دیگر، در اذهان مردم نیز این انتظار وجود داشت (و با وجود شرایط جنگی پس از اقتصاد تقویت شد) که دولت مسئول کنترل بسیاری از متغیرهای اقتصادی ریز و درشت مانند قیمت خوار و بار و نرخ ارز است و ایده‌ی لزوم اداره اقتصاد بر مبنای بازار در ذهن مردم شکل نگرفته بود. این اندیشه‌های چپی سیاست‌گذاران و آن انتظارات مردم از ایشان این چرخه را شکل داد که گرایشی به سمت حرکت به سوی توصیه‌های اصلی علم اقتصاد (که بیشترشان مبتنی بر نهاد بازار هستند) به وجود نیاید. اما آن‌چه باعث پایداری این چرخه شد وجود نعمت (بلا؟) نفت بود که موجب شد بجز در موارد فشارهای بزرگ اقتصادی، سیاست‌گذاران — حتی در صورت موافقت با آن — اراده و نیازی برای حرکت به سوی آن چه علم اقتصاد می‌گوید را نداشته باشند. البته ویژگی‌های شخصیتی و ایدئولوژیک سیاست‌گذار اصلی هر دوره نیز تا حدی این گرایش یا عدم گرایش را توضیح می‌دهد.

محمدرضا

ابتدا نکاتی را که به صورت تلویحی در این سوال گنجانده شده، به صورت کوتاه روشن میکنم و سپس به پاسخ سوال اصلی می پردازم.

1-    این سوال مقایسه ای است؛ چراعلم اقتصاد در ایران نسبت به سایر کشور ها جدی گرفته نمی شود؛ و به طور دقیقتر در ایران نسبت به کشورهای «شبیه» ایران.

2-    فرض می کنیم که علم اقتصاد (حداقل بخش هایی از آن) حرفی برای گفتن دارد، به این معنا که می تواند مشکلات واقعی بخش غیر قابل صرف نظری از مردم را کاهش دهد. (این موضوع مهم است و باید در مجالی دیگر، بیشتر در مورد آن توضیح داده شود).

3-    به نظر می رسد مورد سوال بیشتر در مورد سیاست گذاران و عوامل حاکمیتی است نه در مورد بقیه ی عوامل اقتصادی.

بنابراین من به سوال زیر پاسخ می دهم: چرا عوامل حاکمیتی در ایران در مقایسه با سایر کشورهای مشابه، کمتر مطابق آن دسته توصیه های مفید و عملیاتی علم اقتصاد عمل می کنند؟

رسالت علم اقتصاد «تخصیص بهینه ی منابع کمیاب» است. با توجه به این تعریف، پاسخ به سوال فوق نباید دشوار باشد. من هر سه دلیل زیر را در این مسئله دخیل می دانم.

اول) یا منابع اساساً در کشور ما کمیاب نیست یا اینگونه می نماید که کمیاب نیست که در این صورت بحث دسترسی به نفت، این منبع عظیم و پر سود، مطرح می شود که در فضای ایران در سال های اخیر به تفصیل از آن سخن رفته است.

دوم) یا عوامل تصمیم گیر دانش کافی برای اتخاذ تصمیمات درست را ندارند که این دانش خود دو نوع است: الف) دانش در مورد  در مورد بخش های مفید علم اقتصاد موجود، ب) دانش کافی در مورد فضای کسب و کار ایران، اصطکاک های (frictions) موجود در آن، نتایج سیاست های گذشته و غیره. فقط بعد از داشتن دانش کافی است که توانایی تصمیم گیری بهتر حاصل می شود.

سوم) انگیزه ی لازم برای تصمیم گیران در جهت «تصمیم درست در جهت منافع عموم» وجود ندارد. این جاست که مسئله ی «پاسخ گویی» به معنایی که در ادامه می آید، مطرح می شود. دقت کنید که پاسخ گویی و دموکراسی لزوماً یکسان نیستند هر چند که ممکن است همبستگی مثبت داشته باشند. وقتی مسئول بداند که 1) عملش به سمع و نظر عموم می رسد، 2) نتایج عملش در قبال طیف های مختلف مردم به درستی توسط آنها فهمیده می شود (دقت کنید که صرف وجود رسانه مهم نیست. مردم باید توجه کنند و بفهمند) و 3) عموم جامعه می تواند مسئول را به خاطر نتایج نامطلوب تنبیه کند؛ در این صورت علم اقتصاد جدی گرفته می شود. در دنیای واقع، ترجمه ی این است که بازخوردهای کافی در سیستم وجود داشته باشد؛ باید رسانه ها مردم را از تصمیمات اقتصادی و نتایج آن ها به درستی آگاه کنند تا مردم بتوانند بهترین تصمیم ها را بگیرند.

مرتضی

بخشی از علت بی‌توجهی به علم اقتصاد در ایران، آشنایی ناچیز عموم مردم با این علم است؛ چنین افرادی سخت می‌توانند آثار بلندمدت و غیرمستقیم یک سیاست را درک کنند و ممکن است در دام آثار کوتاه‌مدت و آنی بیافتند، به همین دلیل سیاست‌های نادرست برای چنین افرادی بسیار جذاب به نظر خواهد رسید. به عنوان مثال کنترل دستوری قیمت‌ها را در نظر بگیرید، به نظر شما زمانی که اعلام می‌شود قیمت فلان کالا باید برابر با فلان مبلغ باشد، چند نفر این سیاست را نادرست می‌دانند؟ چند نفر توجه می‌کنند که کنترل قیمت منجر به تغییر رفتار تولیدکنندگان خواهد شد، و کالایی تا دیروز وجود داشت اما گران بود (مثلاً شیر!)، از فردا دیگر در اقتصاد نخواهد بود! از طرف دیگر از آنجا که اقتصاد با زندگی روزمره افراد گره خورده است، هرکس تحلیلی برای پدیده‌های مختلف اقتصادی دارد که بر وخامت موضوع می‌افزاید؛ مثلاً تورم را در نظر بگیرید، اگر اقتصاددانی بگوید که علت افزایش اخیر سطح قیمت‌ها، افزایش قیمت بنزین نبوده است، به نظر شما چند نفر او را جدی می‌گیرند!؟ درست است که افزایش قیمت بنزین منجر به افزایش هزینه تولید، کاهش عرضه کل و در نتیجه افزایش قیمت‌ها می‌شود اما چند نفر دقت می‌کنند که این اثر نمی‌تواند منجر به افزایش مستمر سطح قیمت‌ها شود و علت را باید در سمت تقاضای کل جست‌وجو کرد، سمتی که در آن عاملی مانند حجم پول وجود دارد که مداوم در حال افزایش است. اقتصاد، علمی است که گزاره‌ها و سیاست‌های نادرست در آن ظاهری فریبنده دارد.

Read Full Post »

ابتدا در یک بند به این سوال پاسخ می‌دهم و بقیه متن را به توضیح و تشریح آن می‌پردازم. در ادامه برای تبیین نکات گفته شده به دو مثال پرداخته و بحث را تمام خواهم کرد.

یک اقتصادادن برای توضیح یک پدیده‌ی اجتماعی فرض می‌کند که همه‌ی عاملین درگیر در ماجرا انگیزه‌های دنیوی[1] دارند و تصمیماتشان بر اساس جلب بیشترین سود به خودشان و دفع بیشترین ضرر از خودشان است. بنابراین اقتصاددان برای تبیین هر پدیده رفتار هر کدام از عوامل را زیر ذره‌بین قرار می‌دهد؛ به این صورت که هر کدام از عوامل با اتخاذ کدام تصمیم بیشترین منافع را برای خودش کسب خواهد کرد و از این طریق راه حل مسئله یا توضیح آن را درمی‌یابد. اقتصاددان همچنین ادعا می‌کند که اگر در طراحی یک سیستم این انگیزه‌ها در نظر گرفته نشود، عملکرد این سیستم بهینه نخواهد بود؛ به این معنی که این سیستم با همین بازیگران و البته قواعد بازی بهتر می‌تواند عملکرد بهتری در راستای نزدیکی به هدفش نسبت به حالت قبل داشته باشد.

مسلماً هیچ اقتصاددانی ادعا نمی‏کند (و یا حداقل نباید بکند) که آنچه را من می‏گویم دقیقاً مطابق واقعیت است و تمام واقعیت را توضیح می‏دهد؛ بلکه اقتصاددان از زاویه دید خودش به مسائل می نگرد و آن‌ها را تحلیل می‏کند و بر این نکته نیز واقف است که چه بسا پدیده‌ای را که در صدد توضیحش است، معلول عوامل دیگری- مثل دغدغه های فرهنگی، روان‏شناختی و یا اخلاقی- بوده است.

بار دیگر تاکید می کنم عالِم هر رشته‌ای از رشته‌های علوم اجتماعی از زاویه‌ی دید همان علم به دنیا می‌نگرد و این انتظار از او که بتواند همه‌ی پدیده‌های اجتماعی را از زاویه‌ی دید خودش توضیح دهد، انتظار بیهوده‌ای خواهد بود. شاید یکی از دلایل اهمیت یافتن رشته‏های بین رشته‏ای (inter-disciplinary) در دنیای امروز جای خالی رشته ‌هایی است که هدفشان پرکردن شکاف ناشی از زاویه دیدهای مختلف به یک موضوع و ارتباط دادن آنها به یکدیگر باشد. (البته تبیین موضوع رشته های بین رشته ای مجال دیگری می‏طلبد)

بگذارید برای آشنایی با این منطق، اولین مثال من تحلیل رفتار خودم و دوستانم در تاسیس همین وبلاگی باشد که شما می‏بینید. اقدام به تاسیس یک وبلاگ توسط چندتن از دانشجویان کارشناسی ارشد یک دانشگاه کشور را در نظر می‌گیریم و در صدد توضیح آن از منظر اقتصادی هستیم.

پایه گذاران این وبلاگ می‌توانند انگیزه‏‏هایی زیادی از قبیل رضای خدا، خدمت به مردم، بالا بردن آگاهی مردم، بلندآوازه کردن نام ایران از طریق بررسی موضوعات اقتصاد کشور، شهرت طلبی، معروف شدن، روی دوستانشان را کم کردن، تمرین نوشتن، گذران اوقت فراغت و … داشته باشند[2].  شاید شما بتوانید ده‌ها انگیزه‌ی دیگر هم نام ببرید.

تحلیل این مسئله از منظر یک اقتصادخوان! به شرح زیر است. این افراد (نویسندگان وبلاگ) در اوان جوانی هستند و تشنه‌ی شهرت. البته نیاز به تمرین نوشتن هم دارند، چون درآینده‌ی کاری‌شان به شدت به آن نیاز دارند. باید بین جوانان دانشگاهی مشهور شوند تا درآینده از این اعتبارشان در دسترسی به مشاغل مختلف استفاده کنند. ایشان به این نتیجه می‏رسند که برای تامین اهدافشان باید یک وبلاگ تاسیس کنند. با وجود وبلاگ نیاز به رسانه‌ی مکتوب ندارند که مخارجی به آنها تحمیل کند و تازه بعد از مخارجِ چاپ هم در صدد پیدا کردن مشتری برای مکتوباتشان باشند و در آخر هم به دلیل یافت نشدن مشتری مجبور شوند به یکی از آشنایشان که در یک ارگان دولتی کار می‌کند متوسل شده و پیشنهاد کنند که آن شرکت مکتوبات آنها را خریده و در اختیار کارمندان آن اداره که در حین روز احتمالاً وقت اضافی زیادی دارند، بگذارد و….

البته یک مشکل جدی پیش روی آنها است که چگونه باید جذب مخاطب کنند. در می‌یابند وسیله‏ای جز این نیست که مقاله‏های خوب و جذاب و باب سلیقه‌ی مخاطب بنویسند تا انگیزه‏های مخاطب تحریک شود؛ یعنی مخاطب احساس کند وقتی را که به گردش در این وبلاگ اختصاص می‏دهد تلف نمی‏شود و به دانش او اضافه می‏شود و می‏تواند منفعتی برایش داشته باشد. پس ایشان سعی می‏کنند- با تلاش های جدی شان و استانداردهایی که با یکدیگر توافق می‌کنند- مقاله‌ی خوب بنویسند و به تدریج تمرین مقاله‏نویسی و ارتباط با مخاطب کنند. از طرفی خواننده هم اگر با هر بار مراجعه به این وبلاگ بهره‌ای نصیبش شود، بیشتر مراجعه می‏کند. پس در صورت تحقق مقاله‏های خوب این سیستم خوب کار می‏کند و اهداف همه ذی‏نفعان تامین می‏شود، و البته با کمترین هزینه[3].

مثال دیگر: همان گونه که می‏دانید سیستم قضایی درکشور ما بسیار ناکاراست و اثبات این مساله نیاز به عدد و رقم ندارد. کافی است که فقط یک بار با آن مواجه شده باشید. طول مدت رسیدگی به پرونده، هزینه‏های زیاد بازپس‏گیری حق، ارتشاء و صدها مسئله‌ی دیگر که الان درصدد شمارش آنها نیستم، گریبان‌گیر این سیستم است.

در اینجا فقط می‏خواهم به یک مشکل آن اشاره کنم. درآمد یک قاضی درا ین سیستم اگر بخواهد به صورت قانونی امورات خود را بگذراند خیلی کمتر از درآمد یک وکیل است. این قضیه به مرور زمان به افراد علاقه‌مند به فعالیت در امور حقوقی علامت می‏دهد که به سمت وکالت بروند و نه قضاوت. طبیعی است که به مرور زمان در این سیستم افراد با استعدادتر و تواناتر وکیل شده و احتمالاً افراد کمتر توانا به سمت قضاوت سوق پیدا می‏کنند. اینجاست که قاضی، اگر سلامت اخلاقی داشته باشد، از حل معضل پرونده‏های مربوطه باز می‌ماند، چون وکلای مدافع توانایی‏های مرتبط بیشتری نسبت به او دارند. حداقل پیامد این مسئله طولانی شدن زمان حل و فصل یک پرونده است. با واقعی‏تر کردن نگاه‌مان به مسئله، درمی‌یابیم که اگر قاضی سلامت اخلاقی نداشته باشد، از شاکی یا متهم می‏خواهد که راه دور نروند و پولی را که می‏خواهند به وکیل دهند به او تقدیم کنند تا هم  مشکل‏شان زودتر حل شود و هم دعوا به نفع آنها خاتمه یابد.

حال، فرض کنید همانند بالا، افراد شاغل در این سیستم عموماً سلامت اخلاقی نداشته باشند، ولی حقوق یک قاضی بیشتر از دستمزد یک وکیل باشد. قاضی با توجه به سابقه‏اش ارتقاء یا نزول مقام یابد و دستمزدش زیاد یا کم شود. یک دستگاه بر سلامت کاری قضات نظارت کند و البته قضات این دستگاه هم با توجه به کارکردشان رتبه‏بندی ‏شوند و قضات با تجربه و سالم (که این مسئله را در طول دوران خدمت خود اثبات کرده‌اند) مسئولیت این دستگاه را برعهده گیرند. در این صورت، به نظر می‌رسد این سیستم بسیار کاراتر از سیتم قبلی کار خواهد کرد.

دقت کنید که در اینجا هدفم تحلیل کامل پدیده‌ی اخیر نبود. فقط متذکر این نکته بودم که سیاست‌گذاری غلط و عدم توجه به انگیزه‏های دنیوی افراد می‏تواند یک سیستم را کاملاً نابود کند و بر عکس، هنگامی که انگیزه‏های دنیوی افراد با هدف کل سیستم هم جهت باشد، سیستم به عملکرد بهینه‌اش نزدیک خواهد شد.


[1] انگیزه‌های دنیوی را تعمداً به کار بردم. دقت کنید که انگیزه های دنیوی می‌توانند مادی یا معنوی باشد. مثلاً انگیزه‌ی شهرت‌طلبی یک انگیزه‌ی دنیویِ معنوی است. اقتصادِ متعارف به انگیزه‌های اخروی نمی‌پردازد، زیرا نتیجه‌ی آنها -بنابرفرض- در این دنیا پرداخته نخواهد شد و لذا از شمول کار یک اقتصاددان خارج می‌شود. هر چند او می تواند مثلاً کمک به یک فقیر را تا حدی در چارچوب انگیزه‌های مادی توضیح دهد؛ مثلا برای تسکین اوضاع و احوال درونی کمک کننده.

[2] شاید به ذهنتان برسد که اینها چون هیچ تامین کننده‌ی مالی ندارند، لابد برای رضای خدا اقدام به نوشتن مقاله و تحلیل مسائل می‏کنند. شاید؟!

[3] یک سوال در این میان بی‌جواب ماند؛ چرا ایشان، گروهی به این کار مبادرت کردند. خودتان روی این موضوع فکر کنید و بر اساس مطالب پیش گفته جوابش را دریابید.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: