Feeds:
نوشته
دیدگاه

Posts Tagged ‘اخلاق’

این ترم کلاسی دارم به اسم عدالت در گذار(Transitional Justice). موضوع این درس رسیدگی به  نقض های حقوق بشر است که یک رژیم استبدادی قبل و در هنگام گذار به دموکراسی مرتکب شده و یا موارد نقض حقوق بشر صورت گرفته در یک جنگ.

جلسه های ابتدایی این کلاس که صرف خواندن تاریخ انقلاب ها و کودتاهای اواخر قرن 20 در برخی از کشورهای آمریکای جنوبی (آرژانتین، اوروگوئه و…) و بعضی از کشورهای اروپایی (یونان، پرتغال، و…) شد. اگرچه خواندن تاریخ این رویدادها به خودی خود جالب و بسیار آموزنده بود، ولی هیچ وقت انتظار من را از یک کلاس درس تحصیلات تکمیلی برآورده نکرد. اما بعد از گذشت یک سوم از جلسات کلاس، کلاس تبدیل شد به یکی از بهترین تجربیات من در دوران تحصیل! در این نوشته به دو تا از سوال هایی که بیش از همه فکر من را به خودش مشغول کرد اشاره میکنم.
1- منافع فردی یا منافع جمع؟

وکلای حقوق بین الملل دادگاه های رسیدگی به جنایات علیه بشریت را یک باید در نظر میگرند چرا که معتقدند نه تنها این دادگاه ها عدالت را برقرار میکنند بلکه مانع از تکرار این اقدامات در آینده می شوند. ولی محققان علوم سیاسی به این راه حل با دید تردید نگاه میکنند. آنها معتقدند اگرچه این دادگاه ها دارای منافع فردی برای قربانیان است و ممکن است که مانع از تکرار این اقدامات در آینده شود، ولی می توانند به عنوان یکی از موانع صلح عمل کند، چرا که افراد درگیر در جنگ یا سرکوب مردم می بایست هزینه ی بالاتری را با ترک مخاصمه متحمل شوند و این خود باعث کاهش احتمال صلح در جنگ و یا کنارگیری حاکمان مستبد شود. سوال اینجاست که راه حل بهینه چیست؟ اعلام عفو عمومی و گذشت از حقوق فردی به نفع جامعه یا نادیده گرفتن منافع جمعی و اولویت دادن به حقوق افراد.

2- تامین مالی دادگاه ها
برگزاری این دادگاه ها میلیون ها دلار هزینه میبرد. دادگاه های بین المللی برای رسیدگی به جنایات جنگی در یوگسلاوی سابق و رواندا به ترتیب 58 و 30 میلیون دلار هزینه برای جامعه بین الملل در بر داشت. چگونه و توسط چه کسانی این هزینه ها تامین شد؟ این سوال وقتی جدی تر میشود که برخی از محققان معتقدند که این دادگاه ها رویکرد سیاسی اتخاذ میکنند و در برابر فشار برخی از کشورها از رسیدگی به پرونده برخی از متهمین شانه خالی کرده یا اصلا آنها را به دادگاه فرا نمی خوانند. در واقع ظن این وجود دارد که کشورهایی که سهم بیشتر در تامین هزینه های این نهادهای بین المللی دارند، ممکن از این موضوع جهت منافع سیاسی خود استفاده کنند. پس سوال دیگری که در اینجا مطرح میشود این است که چطور میتوان هم زمان با تامین مالی هزینه سنگین این دادگاه ها از نفوذ سیاسی کشورهایی که مشارکت مالی بیشتر دارند جلوگیری کرد.
این دو سوال را میتوان ذیل عنوان اقتصاد سیاسی نهادهای بین المللی مورد بررسی قرار داد.

Read Full Post »

I.

در این نوشته قصد دارم به مقاله‌ای بپردازم در باب اقتصاد و اخلاق که چند ماه پیش مایکل سندل (Michael Sandel)، استاد دانشگاه هاروارد در یکی از ژورنال‌های معتبر اقتصادی با عنوان Journal of Economic Perspectives منتشر کرده است (لینک به مقاله). عرف این است که از اساتید خبره در زمینه‌های مختلف علوم اقتصادی دعوت می‌شود که در این ژورنال درباره تحقیقات‌شان  بنویسند، تحقیقاتی که به تازگی ولی قبل از این با زبان فنی‌تری منتشر شده‌اند و  گمان می‌رود که چشم‌اندازی برای تحقیقات بیشتر باشند. در هر حال مایکل سندل بخصوص برای سخنرانی‌های فوق‌العاده‌اش در باب عدالت معروف است (اینجا می‌توانید این سخنرانی‌ها را ببینید). همچنین او سال پیش کتابی منتشر کرد با عنوان «پول چه چیزی را نمی‌تواند بخرد؟ مرزهای اخلاقی بازار». (اینجا خلاصه‌ای از این کتاب را می‌توانید بخوانید.)

پیش از هر چیز باید مقدمه‌ای ذکر شود. چهار دسته از آدم‌ها وجود دارند که منتظرند نقدی به بازارها بشنوند. دسته اول آدمهایی که به طرز ایدئولوژیک عقاید چپ دارند و به‌صورت گزینشی دنبال دلیل برای توجیه عقیده خودشان هستند. دسته دوم آدمهایی که از روی بی‌سوادی علم اقتصاد را تحقیر می‌کنند و اتفاقا در کشور ما زیاد هم تریبون در اختیار داشته‌اند و دارند و بدشان نمی‌آید که چیزی ار نقد بازار به گوش‌شان بخورد. دسته سوم آدمهای سودجویی که منافعشان ایجاب می‌کند که پنبه اقتصاد‌دان‌ها را بزنند و شما بعد از مدتی متوجه می‌شوید که عقیده خاصی ندارند اما مجموعه‌ای از دلایل له و علیه نظرات یاد گرفته‌اند تا در موقع مقتضی به‌کار ببرند. دسته چهارم آدمهایی هستند که به اهمیت علوم اقتصادی در سیاست‌گزاری‌ها کاملا توجه دارند اما به‌نحوی فکر می‌کنند که اساسا علم اقتصاد نمی‌تواند از علوم اخلاقی و فلسفه سیاسی جدا باشد. به‌نظرم مایکل سندل جزو دسته چهارم است و همچنین به‌نظرم هستند اقتصاددان‌های مشهوری که به این طرز تفکر گرایش دارند.

***

II.

بسیار خوب، دوستی را نمی‌توان با پول خرید چون همچو دوستی‌ای دیگر دوستی نیست. اما می‌توان کُلیه را با پول خرید و کلیه‌‌ی خریداری‌شده به‌خوبی کلیه اهدا‌شده خواهد بود. به این ترتیب موضوع بحث ما چیزهایی است که می‌توان با پول خرید.

اقتصاد‌دان‌ها -همان‌طور که در هر کتاب مبانی اقتصاد می‌خوانیم- بیان می‌کنند که علوم اقتصادی به گزاره‌های positive می‌پردازند (اینکه چیزها چگونه هستند و چگونه کار می‌کنند) و تحقیق درباره حیطه‌های normative (درست و غلط و باید و نبایدها) را به عهده سیاست‌گزار یا علمای علوم دیگر می‌گذارند. البته تا سه سده پیش اقتصاد علمی جدا از اخلاق و فلسفه سیاسی نبوده است و تمام پیام سندل این است که این تقسیم کار بین علمای اقتصاد و اخلاق در مواردی گمراه‌کننده است چون تحقیق در اقتصاد نمی‌تواند از تحقیق در امور اخلاقی جدا باشد. در این باب، من به یکی از ادعاهای او می‌پردازم که بنظرم مهم‌ترین ادعای او هم هست و اینکه وجود بازار همیشه نسبت به ارزش‌ها و هنجارها بی‌تفاوت و خنثی نیست بلکه در مواردی ارزش‌ها را عوض می‌کند، به بیان دیگر قیمت گذاشتن بر یک کالا می‌تواند معنای فعالیت‌ مرتبط به آن کالا را عوض کند. برای روشن شدن بحث سه مثال بیان می‌شود. خود مقاله مثال‌های جالب دیگری نیز دارد که خواندن آنها برای خواننده علاقمند جالب و روشنگر خواهد بود.

مثال اول. این شبیه به یک آزمایش طبیعی است: والدین مدرسه‌ای در اسراییل عموما برای برداشتن بچه‌شان از مدرسه دیر می‌کردند و معلمان مدرسه مجبور بودند پیش این بچه‌ها بمانند تا والدین‌شان برسند. برای رفع این مشکل، مدرسه برای دیرکرد والدین جریمه وضع کرد. اما نتیجه این بود که بعد از این والدین بیشتر دیرکرد داشتند! مسأله را این توضیح می‌دهد که قبل از این والدین اگر دیر می‌کردند عذاب وجدان می‌گرفتند چون می‌دانستند که یک معلمی دارد جور دیرکرد آنها را می‌کشد. اما حالا که در ازای هر دقیقه دیرکرد به آن معلم پول می‌دهند می‌توانند بدون عجله به مدرسه بروند. به بیان دیگر جریمه پولی، نُرم را تغییر داده است. (مقاله‌ی خواندنی در QJE قبلا به این موضوع پرداخته که می‌توانید اینجا بخوانید.)

مثال دوم. گراز دریایی حیوانی است شبیه به شیر دریایی و فیل دریایی که در حوالی قطب شمال زندگی می‌کند و به علت اینکه گونه کمیابی است شکارش ممنوع است. دولت کانادا شکار این حیوان را برای گروهی از بومی‌های منطقه که از 4500 سال قبل استایل زندگی و معیشت‌شان با شکار این حیوان مرتبط بوده استثنا قایل شده بود. در دهه 90 میلادی این بومی‌ها به دولت کانادا پیشنهاد دادند که آزاد باشند تا حق‌ شکار گراز دریایی را به گروه‌های تفریحی شکار بفروشند (این گروه‌ها را به اسم big-game hunters می‌شناسند.) بر اساس این پیشنهادیه نخست اینکه تعداد گراز دریایی شکارشده تغییر نمی‌کرد، دوم اینکه علاوه بر درآمد فروش حق شکار، پوست و گوشت این حیوانات مثل سابق برای بومی‌ها می‌مانْد. در نتیجه این کمکی می‌شد به بهبود رفاه این جمعیت فقیر. دولت کانادا با این طرح موافقت کرد.

امروزه، شکارچی‌های بلندپروازی از اقصا نقاط دنیا به کانادا می‌روند تا با قیمت‌های بالایی حق شکار بخرند و شانس‌شان را برای شکار گراز دریایی امتحان کنند. علتش گویا این است که می‌خواهند حس کشتن یک گونه کمیاب را ارضا کنند. این ماجراجویی عجیب به لیست معروفی بر‌می‌گردد که اوج لذت شکار برای شکارچی‌ها را بیان می‌کند. این لیست شامل پنج حیوان در آفریقا و چهار حیوان حوالی قطب شمال (از جمله همین گراز دریایی) است.

فروش حق شکار به نوعی معنا و مفهوم استثنا قایل شدن برای شکارچی‌های بومی را از بین می‌برد. احترام به گذران معیشت این بومی‌ها از طریق استایل سنتی زندگی‌شان یک چیز است و تبدیل این امتیاز به مبادله پولی برای ارضای کشتن گونه‌های کمیاب چیزی دیگر. در نتیجه هرچند این سیاست کارایی اقتصادی دارد چون وضع همه افراد را بهتر می‌کند اما همچنان نیاز به بحث دارد که آیا این سیاست، سیاست درستی است.

مثال سوم. در مقابل سیاست تک‌فرزندی در چین، برخی از اقتصاددان‌ها سازوکاری پیشنهاد داده‌اند که در آن حق فرزندآوری محدود ولی قابل انتقال و قابل مبادله باشد. به این طریق که هر پدر و مادری یک یا دو کوپن برای فرزندآوری دارد ولی در عین حال این آزادی را هم دارد که این کوپن را به پدر و مادر دیگری بفروشد. در این صورت هدف سیاست‌گزاری یعنی کنترل جمعیت عینا برآورده می‌شود. علاوه بر این کالای مورد مبادله (یعنی حق فرزندآوری) به طرز کاراتری بین مردم توزیع می‌شود چون کسانی که بیشتر متمایل به داشتن فرزند هستند حاضرند که این حق را از کسانی که کمتر مایلند خریداری کنند. منفعت دیگر این سیاست این است که درآمد حاصل از فروش این حق برای یک خانواده فقیر می‌تواند به کاهش نابرابری در جامعه کمک کند. حال، کدام سیاست بهتر است؟ سیاستی که به موجب آن هر والدینی می‌توانند فقط یک فرزند داشته باشند و در غیر این صورت به سختی جریمه می‌شوند؛ یا سیاستی که اجازه می‌دهد بازاری برای مبادله حق فرزندآوری وجود داشته باشد؟

اگر صرفا از منظر اقتصادی نگاه کنیم، سیاست دوم برتری دارد چون نسبت به سیاست اول یک بهینه پارتو است: وضع کسی بدتر نمی‌شود و در عین حال وضع عده‌ای بهتر می‌شود. اما سندل می‌گوید که انگار عنصر غیرمنصفانه‌ای در سیاست دوم وجود دارد چون داشتن فرزند بیشتر برای یک خانواده مستلزم این است که یک خانواده‌ی دیگر یا اصلا فرزندی نداشته باشد یا فرزند کمتری داشته باشد. به بیانی «فرزند» تبدیل به یک کالای لوکس می‌شود (کالای لوکس کالایی است که وقتی درآمد شما بیشتر می‌شود به مراتب بیشتر از آن می‌خرید). سندل در نتیجه می‌پرسد که آیا تجربه عشق به فرزند خدشه‌دار نمی‌شود اگر به‌خاطرش خانواده دیگری بی‌فرزند بماند؟ یا حداقل این نیست که ما بعدا بخواهیم این حقیقت را از فرزندمان پنهان کنیم؟

***

III.

به‌نظرم نتیجه‌گیری که سندل از این مثال‌ها و به‌صورت کلی از این نوع استدلال دارد این است که معیار کارایی (efficiency) برای بازار گذاشتن روی یک کالا کافی نیست. اصطلاحی که او به‌کار می‌برد commodify است دقیقا به این معنی که چیزی مثل حق فرزندآوری، کلیه و … قابل خرید و فروش بشود (محمد اینجا نوشته خیلی خواندنی دارد درباره اهدای کلیه و طراحی بازار برای مبادله آن). ادعا این است که برای تلویزیون یا مثلا خوراک صرفا نُرم بازاری وجود دارد ولی برخی چیزها نُرم غیربازاری هم دارند مثل عشق به فرزند یا احترام به معلم یا ایثار در اهدای عضو و غیره. ادعا البته این نیست که به کُل برای چیزهایی که نرم غیربازاری دارند بازاری نداشته باشیم بلکه اینکه نگاه کنیم که آیا با گذاشتن بازار، نُرم‌های غیربازاری از بین می‌روند؟ و اگر اینطور است آیا ارزشش را دارد که ما این نرم‌های غیربازاری را از دست بدهیم؟

در سطحی کلی‌تر ادعا این است علم اقتصاد نمی‌تواند از علوم اخلاقی و فلسفه سیاسی جدا باشد. علتش شک کردن به این فرض اقتصاددان‌ها است که می‌توان علمی خنثی نسبت به ارزش‌ها داشت. به بیان دیگر، ارزش‌ها و نُرم‌ها تحت مکانیسم بازار الزاما بی‌تغییر نمی‌مانند. برای مثال طراحی بازار ممکن است ارزش‌ها و نرم‌ها را به‌شکل درون‌زا تغییر دهد و بررسی این تعاملْ خودش بخشی از تحقیق در طراحی بازار است. سندل اضافه می‌کند که هدف چنین تحقیقی صرفا بررسی کارایی به‌خاطر تغییر محتمل نرم‌ها نیست بلکه همچنین به‌منظور بررسی خیر عمومی است.

***

IV.

در آخر نظر خودم را در قالب سه نکته می‌آورم.

اول اینکه من استدلال اصلی سندل را می‌‌پذیرم و آن اینکه وجود بازار برای همه چیز می‌تواند برخی از نُرم‌های غیربازاری ما را عوض کند یا از بین ببرد، در نتیجه مرزهای مطلوب بازار امری بدیهی نیست. دوم اینکه به‌نظرم تمام دشواری قضیه این است که چه معیاری مشخص بکند که «مرزهای مطلوب بازار کجاست؟». یادم می‌آید یکجایی خوانده بودم که تنباکو پس از کشف قاره آمریکا بدست سفیدپوست‌ها تبدیل به یک کالای تجاری شد در حالی‌که برای سرخپوست‌های بومی معنا و مفهوم کاملا متفاوتی داشت. برای آنها کاشتن تنباکو، روییدنش از دل خاک و دود کردنش، همه با هم، نوعی آیین و نیایش بود در اتحاد با طبیعت. حالا من از خود فلاسفه که اتفاقا معمولا اهل دود هم هستند می‌پرسم که آیا حاضرند از سیگار و پیپ‌شان بگذرند چون اگر تنباکو و توتون بخواهد به شیوه سنتی و جدا از فرآیند بازار به‌عمل بیاید تولیدش به‌شدت کاهش پیدا می‌کند و قیمتش به‌شدت بالا میرود و تبدیل به یک کالای بسیار لوکس می‌شود، می‌شود چیزی هم‌قیمت زعفران و تازه اگر هیچ بازاری نباشد اصولا قیمتی هم ندارد و ما باید در باغچه خانه‌مان بکاریمش. از طرف دیگر چیزی که سندل محکومش می‌کند یعنی فرآیند کالاوندی (ترجمه‌ای آزمایشی از commodification)  دقیقا بر سر تنباکو آمده است و آن را از یک کالای آیینی تبدیل به کالایی تجاری با تولید انبوه کرده است؛ یعنی دقیقا نرم غیربازاری آن را از بین برده است. در نتیجه به‌نظرم می‌آید که برای ادامه این بحث ضروری است که معیار قانع‌کننده‌ای داشته باشیم برای مرزهای مطلوب بازار و این دردسر بزرگی است.  نکته سوم -در ادامه نکته قبلی- این است که این معیار نباید معیار زیباشناسی باشد. متاسفانه سندل در مواردی به‌ بحث زیباشناسی روی می‌آورد. مثلا در مورد شکار گراز دریایی نحوه کشتن این حیوان را توصیف می‌کند و اینکه بیچاره با آن وزنش در مقابل تفنگ شکار‌چی‌ها هیچ کاری از دستش برنمی‌آید و موقعی که بهش شلیک می‌شود خون از سرش می‌پاشد و غیره. مشکل این نوع بحث این است که برخلاف ادعای گوینده، اصولا از جنس استدلال نیست و هم‌اینکه در موارد زیادی سابجکتیو است.

***

از دوست خوبم امیررضا تشکر می‌کنم هم برای معرفی مقاله بحث‌شده به من و هم برای کامنت‌هایش.

Read Full Post »

فکر کردم که بد نیست بین موضوعات مختلف درباره مسایل اقتصادی،  یکی دو صفحه‌ای درباره‌ی اخلاق بقولی خط‌ خطی کنم. من هیچ‌وقت فکر نکردم که اخلاق و دیگر ابعاد زندگی (شامل اقتصاد) از هم جدا هستند. علم اقتصاد البته در روش با مسأله‌ی نُرم‌های اخلاقی مواجه نیست بلکه مبتنی بر نظم‌های آماری و مشاهدات (factها) و شیوه استدلال منطقی است. حال اما، به عنوان مثال، تصور کنید که به عنوان یک اقتصاددان شغل ما مشاوره و تحقیق برای سیاست‌گزاری در بهداشت و سلامت است. دو تا از سؤالات اساسی که در عمل با آن روبرو خواهیم شد از این قرار است: یک. چه طرحی برای بیمه‌‌، بهتر است؟ دو. منابع محدود باید صرف سرمایه‌گذاری یا واردات چه دارو یا تسهیلات پزشکی بشود؟ برای جواب به این سؤالات می‌توان صرفا بصورت «اگر و آنگاه» جواب داد: اگر طرح یک را دنبال کنید فلان نتیجه و اگر طرح دو را دنبال کنید بهمان نتیجه حاصل می‌شود. اما مسأله این است که برای سیاست‌گزاری، در نهایت خود اقتصاددان یا همکاران سیاست‌گزار او مجبور هستند که برداشتی از امر اخلاقی داشته باشد چون به تبع هر یک از سیاست‌گزاری‌ها، زندگی ملموس افراد جامعه به نحوی تحت تأثیر قرار می‌گیرد –معمولا هم به‌شکل چاره‌ناپذیری که عده‌ای متضرر می‌شوند یا کمتر نفع می‌برند.

فکر می‌کنم دارم دوباره به این مسایل فکر می‌کنم و قصد دارم برخی از این افکار را در اینجا به اشتراک بگذارم. در واقع یادم آمد که تقریبا سه سال پیش در کافه‌اقتصاد سوالی مطرح شده بود درباره اخلاق مبادله که البته هم مناقشه‌برانگیز درآمد (اینجا). در کامنت‌ها بابک گفته بود که این یک معمای فلسفی است که بنظرم اینطور نیست و سخت نیست آوردن مثالهای عمده‌ای در زندگی ما آدمیان که نتیجه‌گیری اخلاقی با مناقشه و بحث‌های بی‌پایان همراه است. امروز در وسع این نوشته و در وسع سواد خودم، سعی می‌کنم بخش‌هایی از دو فصل اول کتاب در پی فضیلت نوشته السدیر مک‌اینتایر را به زبان خودم بنویسم (این کتاب به فارسی هم منتشر شده است: اینجا). دلیل اینکه چرا این کتاب و صرفا دو فصل اول این کتاب را انتخاب کردم سه دلیل دارد: اول اینکه مطالعات من محدود بوده است، دو اینکه می‌خواهم نوشته‌ام بیشتر سلبی باشد تا ایجابی (یعنی بگویم به‌نظر چه چیزی درست نیست به‌جای اینکه ادعا کنم چه رویکردی درست است)، سه اینکه می‌خواهم نخ مشترکی با نوشته‌ی سه سال پیش حفظ شود و به‌همین جهت صرفا نظری تأمل‌برانگیز نقل خواهد شد درباره اینکه چرا انگار برخی مسایل اخلاقی حل و فصل نمی‌شوند. مسلما نوشته‌ی کنونی صرفا در حوصله پست یک بلاگ است و باقی بحث‌ها می‌ماند شاید در کامنت‌ها و البته می‌ماند به پیگیری و علاقه بنده و خواننده عزیز در فکر و مطالعه‌ی بیشتر.

از یک مثال شروع می‌کنم. در فصل دوم کتاب مذکور، سه مثال از اختلاف‌نظر درباره مسایل اخلاقی آورده شده است (درباره جنگ، سقط جنین، انتخاب بین نظام‌هایی با مدارس -و خدمات پزشکی- دولتی یا خصوصی). من اینجا یکی را که مربوط به جنگ است به‌عنوان نمونه می‌آورم. به این سه دیدگاه درباره جنگ توجه کنید:

1) یک جنگ عادلانه (just war) جنگی است که بتوان در آن فقط شر را از بین برد و لازمه این امر این است که بتوان بین نیروهای جنگی و آدمهای بیگناه غیرجنگی تمایزی در عمل قایل شد. اما در جنگ‌های مدرن، هیچ راهکار مطمئنی برای رفع شر بدون آسیب به مردم بیگناه وجود ندارد. در نتیجه هیچ‌ جنگ مدرنی نمی‌تواند عادلانه باشد و بایستی صلح‌طلب ماند.

2) اگر دنبال صلح هستید، برای جنگ آماده شوید. تنها راه رسیدن به صلح تهدید نیروهای مقابل است. در نتیجه شما باید تسلیحات و ابزار جنگ فراهم کنید و برای طرف مقابل مشخص کنید که اگر لازم باشد وارد جنگ خواهید شد. در نتیجه شما باید واقعا آماده برای جنگ باشید وگرنه نمی‌توانید احتمال وقوع جنگ را کم کنید.

3) جنگ بین کشورهای بزرگ کاملا ویران‌کننده است اما جنگ بویژه در مقابل برخی کشورهای جهان سوم برای کمک به گروه‌های آزادی‌خواه سرکوب‌شده موجه است و حتی برای از بین بردن حاکمیت‌هایی که مانع سعادت مردم این مناطق شده‌اند ضروری است.

برای هر کدام از این نظرات البته می‌توان یک یا چند نماینده معروف پیدا کرد، یک اقتصاددان، یک فعال سیاسی، یک مقام روحانی. اما این استدلال‌ها در بحث‌ها و نظرات در رسانه‌های رسمی و شبکه‌های اجتماعی و میان افراد عادی هم رایج هست. این بحث‌ها در نسل قبل بوده و در نسل قبل از آن هم بوده و امروز هم هست. انگار هر وقت که موضوع جنگ به میان می‌آید این استدلال‌ها هم در کلام‌ها می‌نشیند. به‌عنوان یک نمونه حاضر می‌توانید فکر کنید که عمل مشروع و موجه از طرف حکومت‌های بزرگ دنیا و کشورهای همسایه در قبال وضع سوریه چیست: خلع سلاح طرفین، یا کمک به یکی از طرفین یا کنار نشستن یا مداخله نظامی مستقیم؟ ممکن است کسی پیش خودش به نتیجه‌ای در جواب این سؤال‌ها برسد ولی نهایتا در بین افراد جامعه نظری بر نظرات دیگر غالب نمی‌شود. به بیان دیگر مسأله این است که این بحث‌ها معمولا حل و فصل نمی‌شوند. از نظر مک‌اینتایر تناقضی در کار هست. چون از طرفی هر کسی سعی دارد بگوید که نظرش مبتنی بر استدلال است و نظرش بر اساس سلیقه‌ و احساس شخصی نیست؛ اما از طرف دیگر مشکل اینجا است که این استدلال‌ها با یکدیگر قابل مقایسه نیستند چون هر کدام از فرض‌های اولیه متفاوتی نتیجه می‌شوند. نکته اینجاست که وقتی کسی یک فرض اولیه را به فرض اولیه دیگری ترجیح می‌دهد این نه مبتنی بر استدلال او بلکه دقیقا از روی حس و برداشت شخصی‌اش است. تناقض اینجاست که همه ادعا دارند که استدلالشان غیرشخصی است و سعی می‌کنند به همین دلیل دیگران را متقاعد کنند درحالی‌که دعوا نهایتا بر سر فرض‌های اولیه‌ای است که آدمها درباره منبع مشروعیت اخلاقی دارند، امری که مقدم بر استدلال است و مبتنی بر احساس یا شهود شخصی است.

من در این نوشته قصد ندارم نتیجه‌گیری جدیدی بکنم جز همان‌چیزی که سه سال پیش فکر می‌کردم و نوشتم و آن اینکه به‌نظرم عموم ما به لحاظ وضع اخلاقی (یعنی اینکه منبع مشروعیت اخلاقی را در نظر و عمل چه میدانیم) جایگاه روشنی نداریم و معمولا به این بسنده می‌کنیم که به صرافت طبعمان رفتار کنیم. ما عموما نمی‌توانیم اخلاق را در یک چارچوب یکپارچه نگاه کنیم و اگر از خودمان شروع به پرسش بکنیم می‌بینیم که دچار تناقض‌هایی می‌شویم. در فصل اول کتاب، مک‌اینتایر تصویری را ترسیم می‌کند که من این نوشته را با بیان این تصویر به پایان می‌برم.

تصور کنید که علوم طبیعی دچار مصیبت بزرگی شده‌اند و کتابخانه‌ها و دانشگاه‌ها و آزمایشگاه‌ها از بین رفته‌اند و دانشمندی نمانده است. تصور کنید که برای چند سده حکومت‌هایی قدرت گرفته‌اند که بخش وسیعی از دانش و دانشمندان را از بین برده‌اند. تصور کنید که سرانجام این دوره هولناک سپری شده و مردم خردمندی قصد کرده‌اند که دانش را احیا کنند گرچه علوم عمدتا از بین رفته و فراموش شده‌اند. هرچه باقی مانده پاره‌نوشته‌هایی است: بخش‌هایی از علوم آزمایشگاهی که از تیوری‌هایی که پشتوانه‌ی آنها بوده‌اند جدا شده‌اند، تیوری‌هایی که بصورت پاره‌پاره و بی‌ربط به یکدیگر باقی مانده‌اند و قس علی هذا. در هر حال، این پاره‌نوشته‌ها تحت عناوین بازیابی‌شده فیزیک، شیمی و زیست‌شناسی گردآوری می‌شوند. در این دنیای خیالی، تحصیلکرده‌ها درباره جنبه‌هایی از نظریه تکامل بحث می‌کنند و بچه‌ها بخش‌های باقی‌مانده از جدول تناوبی یا قضیه‌های باقی‌مانده از هندسه اقلیدسی را یاد می‌گیرند. ولی هیچ‌یک درک نمی‌کنند که برای فهم درست همه این‌ پاره‌علم‌ها نیاز به یک کانون و زمینه منسجم وجود دارد. در این دنیا، گرچه مردم اصطلاحات علمی ما را به‌کار می‌برند ولی باورهایی که پیش‌فرض و پیش‌زمینه این روابط علمی است گم شده است و آنها خیال می‌کنند که این پیش‌باورها امری دلبخواهی است و یا اینکه به‌صورت موردی و بنا به کاربرد مسایل انتخاب می‌شود. برداشت و برخورد مردم این دنیای خیالی با علوم به‌نحوی است که برای ما خیلی تعجب‌برانگیز است. می‌توانیم بگوییم که زبان علوم طبیعی به‌کار برده می‌شود ولی در وضعیتی به‌هم‌ریخته و مشتت. مک‌اینتایر فکر می‌کند که در جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم زبان اخلاق در همان وضعیتی است که زبان علوم طبیعی در دنیای خیالی ترسیم‌شده است. ما چیزهایی شبیه به اخلاق داریم و خیلی از اصطلاحات آن را به‌کار می‌بریم اما اگر نه به‌صورت کامل به نحو قابل‌توجهی دریافت جامع از اخلاق را از دست داده‌ایم.

برای من مخصوصا این توصیف تامل‌برانگیز و گیرا است چون یکی از معدود جواب‌هایی است که من پیدا کردم در اینکه چرا (البته به زعم من) عموم ما جایگاه روشنی به لحاظ نسبت‌مان با اخلاق نداریم. محمد اخیرا در خاطره‌ای نقل کرده بود که پل میلگروم اقتصاددان مشهور استنفورد به دانشجویانش بارها این معنی را منتقل کرده و می‌کند که به‌جای تسلیم شدن در برابر جریان اصلی یا محیط، باید کاخ فکری‌ات را خودت بنا کنی. بسیار خوب، فکر کنم می‌توان اضافه کرد که ساختن این بنای فکری بدون برداشتی سازگار از امر اخلاقی میسر نیست.

Read Full Post »

حدود یک ماه پیش خودروسازی تویوتا فراخوان گسترده‌ای را برای بازگرداندن برخی از مدل‌های این شرکت به دلیل نقص فنی اعلام کرد. در این میان برخی هم در داخل کشور، با توجه به کیفیت و ایمنی پایین خودروهای ساخت داخل و مرگ  میر ناشی از نقص فنی این خودروها گفتند که جا دارد خودروسازان داخلی هم از مردم عذرخواهی کنند.

نکته‌ای که برای من در این میان جالب است این است که برخی این تفاوت را به اخلاقی بودن خودروسازان (مثلاً) ژاپنی و غیراخلاقی بودن خودروسازان داخلی نسبت می‌نهند، یا سعی می‌کنند ریشه‌های آن را در فرهنگ و سنت و تاریخ و … جستجو کنند.

حالا آیا واقعاً خودروسازان ژاپنی اخلاقی‌تر‌، مشتری‌مدارتر، باوجدان‌تر و بافرهنگ‌تر از خودروسازان ایرانی هستند، یا حساب و کتاب اقتصادی آن‌ها را به این کار واداشته؟ آیا آن‌ها به مشتریان خود لطف داشته‌اند، یا ترسیده‌اند که اگر جایگاه برند آن‌ها در اذهان مشتریان خدشه‌دار شود، یا اگر نقص فنی خودروهای آن‌ها منجر به مرگ افرادی و شکایت بازماندگانشان شود، هزینه‌هایی چنان سنگین را متحمل خواهند شد که چنین فراخوانی گسترده‌ای در مقابل آن به صرفه خواهد بود؟

آیا این نتیجه‌ی اخلاق و فرهنگ است، یا کارکردن صحیح نظام بازار (امکان از دست دادن مشتری) و نهاد قانون (امکان شکایت و پرداخت خسارت)؟

خداوند آدام اسمیث را رحمت کند!

به‌روزرسانی: دیروز خودروسازی جنرال موتورز هم برای بازگرداندن اتوموبیل‌های مشکل‌دارش فراخوان داد. یک خودروساز اخلاقی دیگر!

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: